قشنگ معنی این «Occupied my mind» رو فهمیدم تو این چند روز

 به کجا پناه برم؟

می‌دونی «یه چیزای احمقانه‌ای » چیه

 

دلیلی نداره به خاطر چیزایی که توی وبلاگم می‌نویسم محاکمه شم!

جنبه نداری

نخون

 

پ.ن: فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت همچین حرفی رو بزنم

هر روز، باید دلمو به یه چیزای احمقانه‌ای خوش کنم!

- مانگا میاد

- یه چیزی میخورم

- زیاد میخوابم

- یه چیزی میخواد پخش شه

- بنویسم

 

مهمه

دیدم یه فولدر توی جی‌میل دارم به اسم خصوصی، رفتم توش و حالم بهم ریخت و زدم نصفشو پاک کردم! دوستی‌های الکی‌ئی که داریم و داشتیم و من چه فرضیات اشتباهی می‌کردم. دروغ یا راست. من ساده‌ترین و احمق‌ترین فرد بودم، ۳-۴ سال پیش. و چقدر زود می‌گذره همه چی. تقصیر اون نیست ولی من فکر می‌کنم که به نحو ساده‌ای چیزی بیشتر از این رو تصور می‌کردم.

نمی‌دونم چت فیس‌بوک رو خونده یا نه، می‌خوام بگم مهم نیست، ولی حداقل حداقلش می‌خوام بدونم نظرش چی بوده در نهایت. چون، من که از حرفم بر نمی‌گردم. شایدم بد حرف زدم.

بهم زد. بهم زدیم. بهم زد. بهم زد بهم زد. و هیچ چیز دیگه‌ای مهم نیست. کاش حداقل می‌فهمید که چقدر از انرژی روزانه‌ی من از اونه.
میزان کارایی که می‌خواستم بکنم و نکردم واقعا زیاده، زیادتر از چیزی که حتی خبر داره. از گفتنِ «خواستم» خسته شدم. اگه می‌خواستم، می‌شد دیگه نه؟ نباید بشه؟
خسته شدم، صدای مسنجرو می‌شنوم، صدای اسمسو، ولی خبری نیست.. به موبایلم اصلا اعتمادی ندارم. به گوشم هم همینطور.

کی اینجا رو می‌خونه؟ میشه نخونین اصلا. نباشین اصلا.

پ.ن برای یادآوری‌های خودم.. عنوان، عنوان یه داستانه، و بی‌اهمیت.

Tags: , , ,

برو یه گوشه بشین و لال بمیر

پ.ن: خوبه باز اینجا به یه سال سکوت نرسید

I don’t know what’s gotten into me, I so much feel betrayed, I don’t know from whom the feelings come, or maybe, I am the one who betrayed myself.

I am just tired.

Who are you anyway?

اینجا واقعا چیزی نداره برام الان.. قدیما یه مواقعی بود که می‌خواستم به مشکلات جهان فکر کنم، خودمو بزارم تو اون لحظه و ببینم من بودم چی‌کار کنم، دنبال تایید از طرف همه می‌گشتم، می‌خواستم همه‌ی رفتارا رو توجیه کنم مخصوصا رفتارای خودمو… و بعدش قضیه رو سخت‌تر کنم و ببینم چند نفر با من موافقن. ولی هیچ‌وقت هیچ‌کسی نگفت یا نفهموند بهم که، این چیزا ممکنه هیچوقت پیش نیاد یا باید همون موقع یه فکری کنی، حتی محل قرار گرفتن خورشید می‌تونه باعث تغییر تصمیم‌ت بشه، یا.. گاهی خود عمل‌کردن تاثیر بهتری در نتیجه می‌گذراه تا تمام وقتت صرف فکر کردن به راه‌حل‌ها شه..

مدت زمان زیادی نوجوان مونده بودم و قبول نمی‌کردم سن‌م از یه چیزایی رد شده. نه اینکه این چیزا مهم نیستن که البته اکثرا هستن… چیزای مهم‌تری ازینا وجود داره یا حتی، کل زمان زندگی‌ت رو صرف یافتن راه حل مناسب بکنی براش کافی نیست

اینجا رو لازم ندارم. شاید.. یه زمانی دلم خواست یه استفاده‌ی دیگه‌ای از اینجا بکنم.. 

 

تمام

به دلایلی که اصلا مهم نیست دارم ایمیل‌هام رو از بدو ورود به جی‌میل تا الان می‌گیرم و خاطرات زیادی از جلو چشمم رد می‌شه

یه قسمت بزرگیش مال کامنت‌های وبلاگه

یه قسمتیش عکسای میتینگا

یه قسمتیش آهنگایی که برای همدیگه می‌فرستادیم..

 

بدم میاد دیگه از بعضیا.. چرا اینطوری شدین.. چرا پیداتون نیست؟ چرا دیگه اینجا رو نمی‌خونین؟ چرا کامنت نمی‌ذارین؟

تهش باید بگم به‌درک.. ولی نمی‌شه..

 

بقیه.. شاید خصوصی‌ه