دیگه دوستش نیستی

براش ضرر داری

ریدی به زندگیش…

برای مدت دو روز، فکر می‌کردم بالاخره دارم زندگی خودمو دستم می‌گیرم و به خواسته‌ام نزدیکتر می‌شم. 

 

پ.ن: Yeah, sure.. I make you sad…

زندگیمون بی‌نهایت «Passive»ه!

 

خواهرزادهِ‌ی عمه‌ی دوست پسرخاله‌ی اون، پاشده رفته همه‌کاره شده.

قشنگ معنی این «Occupied my mind» رو فهمیدم تو این چند روز

 به کجا پناه برم؟

می‌دونی «یه چیزای احمقانه‌ای » چیه

 

دلیلی نداره به خاطر چیزایی که توی وبلاگم می‌نویسم محاکمه شم!

جنبه نداری

نخون

 

پ.ن: فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت همچین حرفی رو بزنم

هر روز، باید دلمو به یه چیزای احمقانه‌ای خوش کنم!

- مانگا میاد

- یه چیزی میخورم

- زیاد میخوابم

- یه چیزی میخواد پخش شه

- بنویسم

 

مهمه

دیدم یه فولدر توی جی‌میل دارم به اسم خصوصی، رفتم توش و حالم بهم ریخت و زدم نصفشو پاک کردم! دوستی‌های الکی‌ئی که داریم و داشتیم و من چه فرضیات اشتباهی می‌کردم. دروغ یا راست. من ساده‌ترین و احمق‌ترین فرد بودم، ۳-۴ سال پیش. و چقدر زود می‌گذره همه چی. تقصیر اون نیست ولی من فکر می‌کنم که به نحو ساده‌ای چیزی بیشتر از این رو تصور می‌کردم.

نمی‌دونم چت فیس‌بوک رو خونده یا نه، می‌خوام بگم مهم نیست، ولی حداقل حداقلش می‌خوام بدونم نظرش چی بوده در نهایت. چون، من که از حرفم بر نمی‌گردم. شایدم بد حرف زدم.

بهم زد. بهم زدیم. بهم زد. بهم زد بهم زد. و هیچ چیز دیگه‌ای مهم نیست. کاش حداقل می‌فهمید که چقدر از انرژی روزانه‌ی من از اونه.
میزان کارایی که می‌خواستم بکنم و نکردم واقعا زیاده، زیادتر از چیزی که حتی خبر داره. از گفتنِ «خواستم» خسته شدم. اگه می‌خواستم، می‌شد دیگه نه؟ نباید بشه؟
خسته شدم، صدای مسنجرو می‌شنوم، صدای اسمسو، ولی خبری نیست.. به موبایلم اصلا اعتمادی ندارم. به گوشم هم همینطور.

کی اینجا رو می‌خونه؟ میشه نخونین اصلا. نباشین اصلا.

پ.ن برای یادآوری‌های خودم.. عنوان، عنوان یه داستانه، و بی‌اهمیت.

Tags: , , ,

برو یه گوشه بشین و لال بمیر

پ.ن: خوبه باز اینجا به یه سال سکوت نرسید

I don’t know what’s gotten into me, I so much feel betrayed, I don’t know from whom the feelings come, or maybe, I am the one who betrayed myself.

I am just tired.